نامه‌ای پس از ۲۴ سال

این نامه ۲۴ سال پیش، برایم در ولایت کاشان رسید از نازنینی. برخی جزییات خصوصی‌اش حذف شده است. خواندنش پس از این سالها هنوز رنگ دیروز را دارد و حرفش هنوز نو.

نامه‌ای کهنهسلام عزیزم،
دو روز است که برایت نامه ننوشته‌ام. گویی مدتهاست که با تو سخن نگفته‌ام. آرامی نیافتم تا چیزی بنویسم. روزها بی‌وقفه از پی هم سپری میشوند و ما هردو تنها. ناچار خو گرفته به تنهایی. گویی سالهاست که از هم جدا بوده‌ایم و نه انگار که تنها ده روز از رفتنت میگذرد. گذشت زمان چه‌ها که نمی‌کند! انسان را با نیرویی غیرقابل تصور وادار به سازش می‌کند. و اگر غیر از این می‌بود این انسان بود که خرد و نابود میشد. پس سازش میکند.

از سه‌شنبه تا شنبه تعطیل هستم. و سر کلاس نمی‌روم. در عوض سخت مشغول درس‌خواندن هستم. حالا که کتابها را باز کردم میبینم که چقدر عقب هستم. حرص غلبه‌ناپذیری وجودم را برای جبران فراگرفته. ولی میدانم که بیهوده است و موفقیت به‌همراه نخواهد داشت. چون فرصت بسیار کوتاه است و ومن پیش از اینها باید به فکر میبودم. این چه درد درمان ناپذیری است که هر بار این موقع‌ها وجودم را میخلد؟ نمی‌دانم. از کجاهای قلبم و اندیشه‌ام بالا میآید که جای پایش همیشه در هر تصمیم و رویایم هر گاه که می‌خواهم به یک زندگی سعادت‌بار بیاندیشم آشکار است. این عشق به دانستن و تحقیق. علم و زندگی. همواره برایم شیرین‌ترین رویاهاست.. و جای خالی آن حسرتی را عمق جانم پدید می‌اورد که ضربه‌ای است کاری بر تمامی وجودم. که اثراتش شاید بعدها اگر به همین منوال پیش رود، روی زندگیم پرده بیافکند. این را تا کنون به هیچکس نگفته بودم.

سعی کن در نامه‌هایت از خودت و کارت و محیطت نیز بنویسی. از من اشبح‌ش نکن. دوست ندارم… می‌گویند: آتش تند زود فروکش میکند. نمی‌خواهم روزی را بینم که چنین احساسی به من دست داده باشد. با توجه به اینکه این شعله همیشه اینچنین پرفروز نخواهد ماند پس در حدی بروزش دهیم که وقتی خودبخود شعله‌ها هموار و معتدل شد، احساس ناجوری برایمان بوجود نیاید.

بیش از پیش به اینده و زندگی که پیش روی ماست می‌اندیشم. نقاط قوت و ضعف جلو چشم‌دلم رژه میروند و هر یک مرا از فراسوی شادمانی به ورای غم ویا بالعکس می‌کشاند. از دیروز سیوال هراس انگیزی که مدتها در ذهنم بداینسو و آنسو پاس داده می‌شد و از زیر جوابگویی آن شانه خالی میکردم، غافلگیرم کرد و با تمام شدت و زنندگی رودررویم قرار گرفت. بندهای دلم لرزید.
یاد آنروز که نامه تو به در خانه رسیده بود و من در پاسخ مادرم هیچ نداشتم که بگویم. حتی نام و نشانی از تو را نمی‌توانستم برزبان بیاورم…تو! آری تو.
ما اینچنین به هم نزدیک شده‌ایم و هنوز نزدیکترین کسان من که برایم زحمتها کشیده‌اند و توقع‌ها از من دارند و خود را در شکل‌گیری آینده من سهیم میدانند و من همه این حق‌ها را بخاطر اینکه استحقاقش را دارند به آنها میدهم. هیچ نمی‌دانند. والبته همان بهتر. اینچنین نزدیکی بین ما در کنار چنین غربتی بین ما و انها، تناقض زننده و در عین‌حال تمسخرآمیزی را پدید‌ آورده است

هر چه می‌اندیشم علتش چیست؟ آیا اشتباه از من است که مرز نزدیکیها را بیش از آنچه باید گسترش دادم که امروز دچار چنین تناقض فاحشی شده‌ایم؟
آیا این تناقض آشتی‌ناپذیر حل میشود؟ که ناچار هر دو طرف متحمل ضربه خواهند شدکه یک طرف نابود و طرف دیگر پیروز می‌شود؟ که اینچنین مباد.
آیا ما قدرت ادغام این دو را خواهیم داشت.
این سیوالات عریان و برنده، می‌خراشیدند هرچه پیش رویشان بود. قلب و روح. درگیری، درگیری قلب‌ها و احساسات است که بسیار عمیق‌تر و کاری‌تر از هر مبارزه و درگیری میتواند باشد. از طرفی دیگر فکر میکنم هر روز از زندگیمان و عمر کوتاه جوانیمان بیهوده می‌گذرد و ما درگیر چرخه‌ای سرسام‌آور از مشکلات مسخره‌ای هستیم. عبث.
گویی اینکه اگر بیهوده است بگذار بگذرد.

هوای سفر و خروج از این ناکجا‌ابادبا تمام قدرت به سرم زده. دلم میخواهد تحت هر شرایطی از این دور تسلسل خارج شوم. حالم دارد بهم می‌خورد. هر جایش را وصله میزنی، عفونت و کثافت از جای دیگر بیرون میزند.
دوران تنگ‌دلی و تنگ‌چشمی تاریخ.

دلم برای خودمان و همه جوان‌ها مانند مادری می‌سوزد. چرا باید خودمان را در این منجلاب تلف کنیم؟ آخر حماقت نیست. فردا جواب خودمان و نسل جوانمان را چه خواهیم داد؟ احساس می‌کنم دست و پا گیر تو و خودم شده‌ام. هرچه به خود التیام میدهم کارساز نیست. کجا رفته آن صبر و پایداری من! نمی‌دانم.
اگر تنها راهی برای خلاصی از این گرداب میافتیم…

ببخش مرا که اینگونه ثقیل با تو سخن گفتم. حرف دلم بود. آخر به تو نگویم به که بگویم!
بقول تو حالی آمده و باید برود.

دلم برایت تنگ شده!
دل دستهایم برای دستهایت تنگ شده.
درد، درد روح است التیام نمی‌گیرد، التیامم ده.

باز هم ببخش مرا.

برچسب‌ها:

پیام شما  • پیام و نام‌هایی که به زبان‌های دیگر و یا پینگلیش نوشته شوند، حذف خواهند شد! برای تبدیل پینگلیش به فارسی به اینجا بروید.